۳
سال اول دانشگاه ، تموم .
* پی نوشت :
- سه سال دیگه تا فارغ التحصیلی … .
پیرمردی بهمراه پسر ۲۵ سالش سوار قطاری شدند . قطار آماده حرکت و همه مسافرا سر جاهای خودشون نشستن . قطار به راه افتاد و پسر خیلی هیجان زده شده . نشست کنار پنجره و با دستش هوای بیرون رو حس میکرد ، یدفه رو به پدر کرد و گفت : بابا ! ببین ما داریم از ابراجلو میزنیم ! پدر لبخندی زد و احساسات پسرش رو تحسین کرد . کنار پسر زوجی نشسته بودند و به تمام حرفای این پدر و پسر گوش میدادن . پسر فریاد زد :بابا ! ببین ابرا و حیوونا و برکه دارن با ما حرکت میکنن ! زوج به طور بهت زده ای به جوان نگاه میکردن. دوباره پسر فریاد زد : بابا !داره بارون میاد! ببین دستم داره خیس میشه ! از شدت خوشحالی چشماشو بست تا قطرات بارون رو خوب حس کنه . زوج که از شدت کنجکاوی نتونستن خودشون رو کنترل کنن رو به پیرمرد گفتن : چرا پسرت رو برای درمان نمیبری پیش یه دکتر؟ پیرمرد گفت : چرا ! الان داریم از بیمارستان برمیگردیم . این اولین روزیه که پسرم میتونه با چشاش ببینه !
* پی نوشت :
من اگر نخوام تو حواست به من باشه و ۲۴ ساعته منو بپای ، باید کیو ببینم ؟ دست از سر کچلم بردار … این همه آدم ریخته اونوقت مارو نشون گرفتی ! دیوار کوتاه تر از من نبود ؟!
* پی نوشت :
- اصلا خوب نیستم . از همه نظر تحت فشار قرار گرفتم … مخصوصا فشار عصبی این اواخر داره دیوونم میکنه !
ما ایرانیا اکثرا باید به اینجامون ” گردن ” برسه ! تا به فکر سلامتمون بیوفتیم . مثلا همین ورزش کردن که یه امر خیلی طبیعی واسه بیشتر مردم دنیاست ، به ماها که میرسه وقت نداریم به ورزشمون برسیم ! نیست خیلی سرمون شلوغه و کار و درس و زندگی ۲۴ ساعت وقتمون رو اشغال کردن !! خلاصه با دلایل مسخره ای خودمون رو از تک تک کارایی که به نوعی هم واسه خودمون مفیده و هم واسه دیگران تبرعه میکنیم … .
ورزش یکی از نمونه های بارز که ملت به سختی بش تن میدن . همین خود من ۷ ماه پیش تصمیم گرفتم که باشگاه اسم بنویسم و یه روز درمیون برم و این بدن رو یه تکونی بدم . یه ماه نشده بود منصرف شدم و دوباره روز از نو ، روزی از نو !
رژیم غذاییمون رو هم چی بگم ! معیار غذا خوردن ما ایرانیا توسط لذتی که از صرف غذا برده میشه انتخاب شده ! و متاسفانه غذای ایرانی هرچی چرب و چیلیتر و پرکالری تر باشه طعم بهتری داره ، البته نه در همه موارد . از زمانی که اومدم مالزی به دلایلی مصرف فست فودم به شدت افزایش یافته واین برابره با افزایش وزن بنده طی این یه سال و نیمه … به طوری که کاملا حس میکنم بدنم از فرم طبیعی خودش خارج شده
. این شد که دوباره بهمراه یکی از دوستام رفتیم و دوباره تو باشگاه اسم نوشتیم بلکه بتونم با کمک این دوباره برگردم به فرم طبیعی خودم . البته این رو هم بگم که چاقی بدنم زیر لباس اصلا معلوم نمیشه مگر اینکه لباس رو در بیارم !
* پی نوشت :
تعطیلات هم بالاخره تموم شد و میریم که داشته باشیم ترم جدید و حال و هوای دانشگاه … .
* پی نوشت :
- دوربینم رو هم عوض کردم و یه Canon EOS 500D گرفتم و ازش راضی ام .