جریان دارد …
دوشنبه, آبان ۶م, ۱۳۸۷* فبل نوشت :
- نوید جون من دارم برات دست تکون میدم . چطوری رفیق ؟ نیستی یکم حرف بزنیم . یادته چقدر در خونه ی ما حرف میزدیم ؟ دلم برات تنگ شده . حالم خوبه و نگران نباش. این پایین توضیح دادم که دارم چکار میکنم و اصلا قرار نیست دست از پا [...]