پیرمرد
دوشنبه, بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸پیرمردی بهمراه پسر ۲۵ سالش سوار قطاری شدند . قطار آماده حرکت و همه مسافرا سر جاهای خودشون نشستن . قطار به راه افتاد و پسر خیلی هیجان زده شده . نشست کنار پنجره و با دستش هوای بیرون رو حس میکرد ، یدفه رو به پدر کرد و گفت : بابا ! ببین ما [...]