Mr Jojo

!

پیرمردی بهمراه پسر ۲۵ سالش سوار قطاری شدند . قطار آماده حرکت و همه مسافرا سر جاهای خودشون نشستن . قطار به راه افتاد و پسر خیلی هیجان زده شده . نشست کنار پنجره  و با  دستش هوای بیرون رو حس میکرد ، یدفه رو به پدر کرد و گفت : بابا ! ببین ما داریم از ابراجلو میزنیم ! پدر لبخندی زد و احساسات پسرش رو تحسین کرد . کنار پسر زوجی نشسته بودند و به تمام حرفای این پدر و پسر گوش میدادن .  پسر فریاد زد :بابا ! ببین ابرا و حیوونا و برکه دارن با ما حرکت میکنن !  زوج به طور بهت زده ای به جوان نگاه میکردن. دوباره پسر فریاد زد : بابا !داره بارون میاد! ببین دستم داره خیس میشه ! از شدت خوشحالی چشماشو بست تا قطرات بارون رو خوب حس کنه .  زوج که از شدت کنجکاوی نتونستن خودشون رو کنترل کنن رو به پیرمرد گفتن : چرا پسرت رو برای درمان نمیبری پیش یه دکتر؟ پیرمرد گفت : چرا ! الان داریم از بیمارستان برمیگردیم . این اولین روزیه که پسرم میتونه با چشاش ببینه !

* پی نوشت :

- سایت Iranian UK هم لطف کردن و همین مطلب بنده رو با کمی بازی با کلمات گذاشتن بدون ذکر لینک منبع. جای تاسف داره .

۲ Responses ارسال شده در “پیرمرد”

  1. سلام آقا
    مطلب خوبی بود .بچه جون رفتی اون ور فارسی هم یادت رفته. تحسین این جوری می نویسن.

    آوا

  2. سلام!

    تنها

نظر خود را ارسال كنيد